سلام
این وبلاگ به
دلایلی تعطیل
اما تمامی آن در حال
انتقال به آدرس زیر
است:
من تمنا كردم كه تو با من باشي
تو به من گفتي
هرگز ــــــ هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه ي اين هرگز (( كشت ))
دستانی تبدار
دلی بیمار
چشمانی بی تاب
سکوتی فقط با فکر تو........
کجایی تا ببینی حال من بی تو ؟؟؟؟
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظررسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم
ولي درست در همين زمان هااست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درك كني
چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم
ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم
درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود
اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچك است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست داري
هركاهي ؛كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري
خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راههاي ممكن
عاشق تو هستم
باور کن....
هیچگاه نمی توانم تو را و همه ی آنچه را که در
پریشانی نگاه پریشانت برای من وبالاتر از من! برای قلب
دیوانه پرست من داشتی فراموش کنم
حتی برای یک لحظه...
وقتی به حقیقت گفتند(تلخی)
حقیقت شروع به اشک ریختن کرد
با اشکهای او پروانه ای که در کویر تشنه بود جان گرفت،
و دانه ای که بر خاک افتاده بود
به درخت بیدی تبدیل شد،
شاید بگویید:
مگر اشک شور نیست،
پس چرا !
ولی اشک یک حقیقت دروغ بود.

ديوانه تر از هزار ديوانه شديم
ديديم گلي به روي ما ميخندد
از پيله درآمديم و پروانه شديم
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه کی مرحم حق حقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره
برگریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه برگای زردوخسته
کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
کی از سرود بارون قصه برات میسازه
از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره
نکنه ستاره ای بیاد یا تورو نیاره

منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام…
كه عزيز باراني ام را
در جاده اي جا گذاشتم…
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم…
توقعي از تو ندارم ...
اگر دوست نداري
در همان دامنه ي دور دريا بمان
هر جور تو راحتي... باران زده ي من...
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست...
من كه اين جا كاري نمي كنم ...
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم ...
همين...
اين كار هم كه نور نمي خواهد …
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي…
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد...
صداي باران را مي شنوي ...؟



